کد Ùx87داÛx8cت بÙx87 باÙx84ا
مسافر من
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود...تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود
میخواست که ازاینجابره اما نمی دونس کجا...دلش پر از گلایه بود اما نمی دونس چرا
دفتر خاطراتشو تو طاقچه جا گذاشتو رفت... عکسای یادگاریشو برای ما گذاشتو رفت
دل که به جاده می سپرد کسی اونو صدا نکرد...نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد
حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه... تو لحظه های بی کسیش پرنده پر نمیزنه
با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره... رهگذر خسته من یه عمره که مسافره
ما را در سایت رهگذر من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: رضا جباری سعادتلو
بازدید: 1567